by Farjam on 6/16/10
به نظر شما یک بوکسور را در یک دعوای خیابانی چگونه می شود شکست داد؟ من گمان می کنم باید از کشیدن کار به مشت زنی پرهیز کرد. یک بوکسور حتما آن قدر وقت نداشته تا به اندازه شما بحث کردن و منطق آوردن را تمرین کند. شما حتما پیروز می شوید. شک نکنید که او آخر هر جمله دوباره مشتش را گره می کند و یورش می آورد. او با مشت زدن شما است که پیروز می شود.
یک بار مرور کنیم سالی که گذشت را اگر معتقد نیستید همه آنچه گذشت برای این بود که ما را به صندوق بکشند که رایمان را باطل کنند که کودتا کنند که بکشند که آبروی خودشان را ببرند و ...
تا چند روز مانده به انتخابات دلهره داشتیم که بیشمار نباشیم. پر بیراه هم نبود. هم دل زیاد بود و هم قدم کم. ناگهان در روزهای آخر دریایی شدیم از خواستن و شادی و متانت. خیابان ها را فتح کرده بود صراحت و شادی و آرامش مان. بزرگترین حضور را رقم زدیم با بالاترین رای.
آن قدر محکم زدیم که حریف گیج و درمانده به سیم آخر زد. حتی نتوانست ظاهر را حفظ کند. دو روزی صبر کند. ده روزی بازی مان دهد. به ماهی خاممان کند. به خیابان آمدیم با آرامش و جسارت. چون آرام بودیم بی شمار بودیم. حریف مشت زنی را شروع کرد و مشتش به دیوار خورد.
بازی جلو رفت و مشت ها محکم تر و وحشیانه تر شد. روز عاشورا ما هم مشت زدیم. حالا بازی بازی او بود نه بازی ما. اما گمانم ما زود فهمیدیم. می گویند ما فتح شده ایم و سرد شده ایم و وا داده ایم. قبول. اما اگر حریف برده و دستش بالا رفته پس این کارها چیست؟ گشت شبانه و مزاحمت روزانه و این همه دروغ عصبی و این همه مشت به هر کجا یعنی چه؟ گمان می کنم حریف ما را در زمینی که می خواهد ببیند نمی بیند. آن جا که می تواند مشت بزند. و آن جا که ما هستیم را نمی تواند تاب بیاورد.
بیایید این راه را تا انتها برویم. آگاهی بدهیم به جای شعار. رفیق بشویم به جای شهید. این جنبش خون نمی خواهد. این جنبش هوش می خواهد و زندگی. باور کنید جا خالی دادن از شاخ های گاومیش نامش شکست نیست. این عین عقل است. ما برای پیروزی بر گاومیش نمی جنگیم. ما برای تعطیل شدن گاو بازی می جنگیم. از خودتان خجالت نکشید اگر این گونه اید. به گاو میش هم بگویید از بودن ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر. ما قایم باشک را به گرگم به هوا ترجیح می دهیم جناب گاو میش! خیال کوتاه آمدن هم نداریم. می دانی که ما هستیم. می دانی آن قدر بی شماریم که جرات هیچ ریسکی را برای حضورمان نداری. پس بگرد و پیدایمان کن. ما سایه های همیشه حاضریم . سایه هایی که اگر صبور باشیم و آرام، شاید تغییری در اجتماعمان بنا کنیم، نه برای هزارمین بار انقلابی در حکومت مان.
از زنده بودنتان و عاقل بودنتان شرمنده نباشید. بهشت زهرا خیلی وقت است دیگر جا ندارد. باید به فکر بهشت جدیدتری بود.