via گیلاس خانومی هستم by گیلاسی on 2/6/12

این روزها گاهی دلم میخواد یکی کنارم باشه که باهاش حرف بزنم. این روزهای سرد گاهی خیلی دوست دارم با یکی برم کافی‌شاپ و یا سینما و یا … حتی دلم میخواد یه مرتبه بزنیم بریم شمال و تو این سرما اتیش درست کنیم و بلرزیم و چای که رو همون آتیش درست کردیم بخوریم.

راستش همچنان از پذیرش هر گونه دوستی سرباز میزنم. اصلا دوست ندارم با مردی اشنا بشم. حوصله شناختن کسی رو ندارم. دلم هر کسی رو نمیخواد. دلم یه نفر رو میخواد که اونم نیست. خوبه که داره بهار میاد.  همیشه اسفند ماه رو دوست داشتم. شور و شعفی که تو این ماه هست من رو از کسالت در میاره. انتخاب واحد هم کردم و هفته دیگه هم کلاسهام شروع میشه دوباره و بر میگردم به روال عادی و معمولی زندگی … اونوقت این هوسها هم از سرم میافته.

یه بار تو امتحانات برا برادره اس ام اس زدم: دراز کشیده بودم که یهویی حس درس خوندن بهم دست داد بلافاصله چند تا صلوات فرستادم و تا صد شمردم که به حمداله حسش رفت …. برادره بعد اس ام اس زنگ زده بود بهم تا یه ساعت میخندید.

قضیه عشق و عاشقی ما هم همینه. بهمون که دست میده تا صد میشماریم و صلوات می‌فرستیم تا خودش خشک شه بیفته!! ):

via مسيحا by مسيحا on 2/5/12

وقتی زندگی کردن رو فراموش کنیم ...
 

ترجمه متن زیبا و پرمعنی فوق را به فارسی هم بخوانید :

ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم،
سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم،
بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم،
سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم،
سپس می تونستم به کار برگردم اما برای بازنشستگی تلاش کردم،
اما اکنون که در حال مرگ هستم،
ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم

لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.
قدردان موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید.

برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم
سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم
گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد
و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم ...

via گوریل فهیم by gouril on 2/5/12

خانم وولف عزیز چند روز بیشتر نمانده که این پایان‌نامه‌ی لعنتی به آخرش برسد. البته اگر استادم بامبول در نیاورد و کارت دیگری برایم رو نکند. دو ماه پیش که یک سفر هفت ساعته به سنندج داشتم، آخرهای مسیر صدای آهنگ را بلند کرده بودم و مثل یوزپلنگ می‌تاختم. الآن هم یک همچین حسی دارم. صدای آهنگ را بلند کرده‌ام و دارم تند و تند پایان‌نامه‌ام را تایپ می‌کنم و راه به راه توی اکسل نمودار رسم می‌کنم. الآن یک خواننده‌ی ترکیه‌ای دارد می‌خواند به اسم جاندان ارچتین. توی عکس آلبوم سی‌دی‌اش موهای قرمزی دارد و اگر با شمشیر بدنش را از سر تا ناف و پایین‌تر قطع کنی، صرف نظر از آن موهای قرمز زیبا دقیقا به دو تکه‌ی مشابه و مساوی تقسیم می‌شود.
خانم وولف نمی‌دانی پایان‌نامه‌ام چه کشکولی شده است. راجع به مسائلی کار کرده‌ام که تا به حال هیچ کسی به آن‌ها نپرداخته است. از یک طرف احساس می‌کنم مرزهای علم را در نوردیده‌ام و از طرف دیگر احساس می‌کنم وارد یک سری مباحث چرت و پرت و احمقانه شده‌ام. چیزهایی که به درد هیچ کس نمی‌خورد و یک مقدار وارد ژانر علمی تخیلی شده است.
کلا همیشه جوگیر این بوده‌ام که چیز جدیدی کشف کنم. چیزی که تا حالا به فکر هیچ کسی نرسیده باشد. یکی از درس‌های دوم راهنمایی‌مان حل معادله‌ی دو جمله‌ای دو مجهوله بود. بعد من برای یکی دو ماه داشتم خودم را پاره می‌کردم که روش جدیدی ابداع کنم تا معادلات یک جمله‌ای دو مجهوله را هم بتوان کرد. اعتماد به نفس ریاضی‌ام خیلی بالا بود. چون توی آن مدرسه‌ی راهنمایی هر سال نفر اول المپیاد ریاضی‌اش می‌شدم (هر چند تو مسابقات ناحیه همیشه گند می‌زدم). سال سوم راهنمایی هم یک معلم ریاضی داشتیم که آدم پیر کچل تپل بامزه‌ای بود. صدای گوش خراشی داشت. و با آن لپ‌های سرخ‌اش آدم را یاد توپ بسکتبال می‌انداخت. وقتی حرف می‌زد انگار داشتند نوک پیچ‌گوشتی را به شیشه می‌ساییدند. همان روز اول که آمد سر کلاسمان بعد یک ساعت من را از کلاس پرت کرد بیرون. به این دلیل که برای هر جمله و رابطه‌ای که پای تخته می‌نوشت می‌پریدم وسط و بهش می‌گفتم آن را اثبات کند. آخر سر کفرش در آمد. بهش گفتم اگر این رابطه را اثبات نکنی حرفت را قبول نمی‌کنم. او هم گفت قبول نکن، آمد یقه‌ام را گرفت و مثل یک آشغال به بیرونم انداخت. در آن لحظه داشتم به این فکر می‌کردم بعد از مرگ مورخ‌های علم در زندگی‌نامه‌ام این ماجرا را شرح خواهند داد.

خانم وولف عزیز من بروم سر بقیه‌ی کارهایم. امیدوارم در اروپا شب‌های زمستانی خوبی داشته باشید. من همچنان کنجکاوم که بدانم توی آن بسته‌ی امانتی که باید به دست من برسد چیست. هر چند که فکر نکنم به این زودی‌ها این بسته به دست من برسد. چرا که همانطور که گفتی دوست‌های دور و بر آدم حتی حاضر نیستند یک بسته‌ را به دست کسی (یعنی من) برسانند. من اصلا از این موضوع ناراحت نشدم.

چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوری‌ات آزمونِ تلخِ زنده‌به‌گوری!
چه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم!
بر پُشتِ سمندی
گویی  نوزین
که قرارش نیست.
و فاصله
تجربه‌یی بیهوده است.
بوی پیرهنت،
این‌جا
و اکنون.  
کوه‌ها
در فاصله
سردند.
دست
در کوچه و بستر
حضورِ مأنوسِ دستِ تو را می‌جوید،
و به راه اندیشیدن
یأس را  رَج می‌زند.
بی‌نجوای انگشتانت
فقط.
و جهان از هر سلامی خالی‌ست.

  “احمد شاملو”

پس نوشت : دوستان من سلام :)

via شنگول by شنگول on 2/4/12

زنبوردار : کسی که همسر بلوند دارد

کاشمری : در آرزوی ازدواج

کاج : نمايندگی انتشارات گاج در دوبی

ژنتيک : ژنی که عامل اصلی تيک زدن در انسان می باشد

هشتگرد : ۵

خورشت باميه : مسئوليت پختن خورشت بر عهده من است

وايمکس : درنگ چرا؟

خراب : نوعی نوشيدنی حاوی تکه هاي کوچک خر

شيردان : آنکه شير خوب را از بد تميز می دهد

گشتاور: يک سری همسايه نخاله که به هنگام برگزاری مهمانی‌های شبانه پليس را خبر می کنند.

البرز: عربها به « پرز » گويند

چرا عاقل کند کاری‌:‌ يک ضرب المثل شيرازی.

هردمبيل: جايی که در آن بابت هر چيزی قبض صادر ميشود

غيرتی: هر نوع نوشيدنی به جز چای

قرتی : نوعی چای که با قر و حرکات موزون سرو ميشود

پنهانی : قلمی که جای جوهر با عسل مينويسد

مختلف : مرگ مغزی

مورچه خوار : خواهر مورچه. فحشی که موريانه ها به هم می دهند

جدول : کسی که نياکانش علاف باشند را گويند

کره حيوانی : بيچاره ناشنواست

توله سگ : حاصل تقسيم مساحت سگ بر عرض آن

کته ماست : آن گربه مال ماست

کراچی : پس تکليف ناشنوايان چه ميشود ؟

سه‌پايه : ۳ تا آدم باحال که هميشه پايه هر حرکتی‌ هستند

يک کلاغ چهل کلاغ : نبردی ناجوانمردانه بين کلاغ‌ها

وانت : اينترنت آزاد و بدون فيلتر

اسلواکی : نرم و خرامان گام برداشتن

نيکوتين : نوجوانی خوش سيرت

نلسون ماندلا:نلسون اون وسط گير کرده

تهرانی: تيکه های هلوی باقيمانده ته آبميوه

via شنگول by شنگول on 2/4/12

شهین خانم و مهین خانم توی خیابون به هم رسیدن ،بعد از کلی احوالپرسی و چاق سلامتی

شهین خانم پرسید :راستی از دخترت چه خبر؟

دوسالی باید باشه که ازدواج کرده ، از زندگیش راضیه ؟ بچه دار شد؟

مهین خانم یه بادی به غبغب انداخت و گفت :

آره جونم ،این پسره ، شوهرش ، مثل پروانه دور سرش می چرخه ، اون سال اول عروسی که دایم مسافرت بودن ، همه جا رو رفتن دیدن ، عید اون سال هم رفتن اروپا برای من هم یه پالتوی خیلی قشنگ آورده بود ، تو کار های خونه هم نمی گذاره دست از سیاه به سفید بزنه ،وقتی هم که حامله بود دیگه هیچی ، اینقدر بهش می رسید حالا هم که بچه اشون به دنیا اومده تا پوشک بچه رو هم این عوض میکنه ، آره شکر خدا خوشبخت شد بچه ام .

شهین خانم گفت شکر خدا ، ببینم پسرت چیکار میکنه از زنش راضیه !؟

مهین خانم یه آهی کشید و یه پشت چشم اومد که ای خواهر نگو که دلم خونه ، پسر بد بختم هر چی در میاره همش خرج مسافرت این دختره میکنه ، انگار زمین خونه اشون میخ داره اون سال اول که اصلا توی خونه بند نبودن ،اصلا فکر نمیکرد که بابا این بدبخت خرج این همه سفر رو از کجا بیاره ، بعدش هم عیدیه رفتن دبی ،دختره برا ننه اش رفته بود یه پالتو خریده بود ۱۰۰ دلار، پسره شده حمال خونواده زنش، طفلک بچه ام توی خونه عین یه کلفت کار میکنه ،زنه دست از سیاه به سفید نمی زنه ، حامله که شده بود این پسره دیگه رسما شده بود زن خونه،بعد هم که زایمان کرد حتی پوشک بچه اش رو میده این پسر بد بخت عوض میکنه ،

آره خواهر طفلکم بدبخت شد !

via !حرف هایی از جنس برف by barfiee on 2/4/12
گاهی یادمان میرود که کجای این زنده گی بودیم...یا چه کسی بودیم...یا چه کسانی در کنارمان بودند....گاهی حتا قدم برداشتنت برای رسیدن به جایی که در گذشته ای نه چندان دور برایت هدف بوده دیگر عادت میشود...حتا حس میکنی قدم هایت خودشان میروند...گاهی یادت میرود در کنار کسی هستی و نقشی هرچند کوچک در زنده گی اش پیدا کرده ای...یادت میرود که به فکر یادت در او باشی....هی همه چیز برایت رو به عادت میرود و بعد...حسی پیدا میشود که قبلن شاید درونت نبوده..یعنی بوده و تو با همان عادتت هی بی تفاوت از کنارش میگذشتی...مینشینی یک گوشه و با خودت فکر میکنی چند مدت گذشته که تو نبودی...و به این نتیجه میرسی که در اصل او" نبوده...و بعد به آخرین مکالمه تان فکر میکنی...و کم کم همه چیز برایت تداعی خواهد شد...هی فکر میکنی لحنش متفکر نبود؟...سرد نبود؟...زیاد ساکت نبود؟....بعد هی فکرت مشغول می شود...یک چیزی توی دلت که نه،یک جایی نزدیک قلبت،وسط قفسه سینه ات،هی وول میخورد انگار...بعد هی حس میکنی نفست میگیرد...سعی میکنی از ته نفس بکشی اما نمیشود...بعد قلبت شمرده شمرده میتپد و یک جور حس خاص ناخوب پمپاژ میکند به تمام بدنت و....اصلن چرا من اینها را میدانم؟....فقط میخواستم بگویم اگر چنین حسی به سراغ آدم بیاید یعنی یک جای کار دارد لنگ میزند...شاید یادت رفته که مهربانی از روی وظیفه نیست...او میفهمد نوع مهربانی تو را...این تویی که با مهربانی او را آرام میکنی و او در عوض تو را دوست خواهد داشت،درست به اندازه ی جایگاهی که در زنده گیش برای خودت باز کرده ای...این به تو نیرو میدهد تا ادامه دهی...
گاهی یادمان میرود این حس ها میتوانند نایاب تر از آن چیزی باشند که بتوان فکرش را کرد....گاهی یادمان میرود که چقدر زود دیر میشود...

via گیلاس خانومی هستم by گیلاسی on 2/4/12

هه سه هفته پیش یهوی ترازو دیجیتالم خراب شد. بعد من سه هفته بدون ترازو دیجیتال زندگی کردم دقیقا امروز از این ترازو معمولیا خریدم دیدم سه کیلو وزنم زیاد شده!!!! هی از رو این ترازو رفتم رو اون از رو اون امدم رو این این وسطم یک کیلو اختلاف وزن داشتم!!!! نه خدایی اگر این استعداد چاغی رو تو شنا و نقاشی و آواز داشتم الان یا قورباغه شده بودم یا پیکاسو یا حسن شمایی زاده! یعنی لامصب هیچ استعدادیم به اندازه استعداد چاقیم درخشان و بارز نیست…

ولی من نمیفهمم چرا تو این مدت با پوشیدن لباس هام متوجه نشده بودم که وزنم زیاد شده!!!! این سه کیلو کجا رفته که لباس هام هنوزم اندازمه؟ مخصوصا اون شلواره بود که از روز اول برا بستن دکمه اش باید شکمم رو میدادم تو حتی اون موقع که وزنم فیت بود! الانم همون وضعه که!!! خدایا چرا من رو به چالش میکشی! خدایا تو که میدونی من ادم رژیم نیستم !! خدایا چرا گذاشتی تو این هفته من چهار تا نصفه پیتزا و ۶ تا نوشابه بخورم؟ خدایا تو که میدونی من تو خوردن اونم فست فوت از خودم اراده ای ندارم!! خدایااااااااااااااااااااااااااا

من از امشب مجبورم رژیم بگیرم. مصادف شدن رژیم با ایام اله بیست و دو بهمن و دهه فجر و ….. اسمایلی تحت تاثیر قرار گرفتن و هق هق گریه کردن … برم یه سوپ کوفتی رژیمی پیدا کنم ….. خدافظ

راستی اگر کسی میخواد حرف خصوصی بزنه سمت چپ وبلاگ اون بالا زیر ایمیل یه باکس هست نوشته خصوصی بگو. اونجا بگه …