via همایون شجریان by homayounshajarian on 12/24/09

عکس: تهمینه منزویانتهای خیابان زعفرانیه است؛ مجموعه‌ی فرهنگی آسمان، دوم آذرماه، ساعت یک بعدازظهر. حمید متبسم با پارتیتورهایش برای چند روز به ایران آمده تا تمرینات «سیمرغ» را کلید بزند. روی سایت مربوط به این پروژه نوشته شده است «امروز ۲۸ آگوست ۲۰۰۹ میلادی برابر با شش شهریور ۱۳۸۸ شمسی آهنگسازی اپرت سیمرغ در ۱۳۷۱ میزان، ۳۷۵ صفحه و مدت ۵۹ دقیقه و سه ثانیه با به یکدیگر رسیدن عاشق و معشوق (زال و رودابه) به پایان رسید.» ارکستر را قرار است محمدرضا درویشی رهبری کند. همایون شجریان در نقش راوی و سولیست آواز حضور خواهد داشت. لوریس هویان مایستر گروه کر و بهرنگ تنکابنی مدیر اجرایی ارکستر است.

ادامه‌ی این گزارش را در اینجا بخوانید...

via همایون شجریان by homayounshajarian on 12/14/09

عکس: تهمینه منزوی


| صفحه‌ی دانــلــود |
حجم فایل: ۳۷.۳ مگابایت
مدت زمان: حدود ۷ دقیقه

توجه: لینک دانلود غیرمستقیم است.

زال و رودابه

یکی پادشه بود مهراب نام
زبردست و با گنج و گسترده کام

به بالا به کردار آزاده سرو
به رخ چون بهار و به رفتن تذرو

چو آگه شد از کار دستان سام
ز کابل بیامد به هنگام بام

یکی نامدار از میان مهان
چنین گفت با پهلوان جهان

پس پرده‌ی او یکی دختر است
که رویش ز خورشید نیکوتر است

ز سر تا به پایش به کردار عاج
به رخ چون بهشت و به بالای ساج

دو چشمش به‌سان دو نرگس به باغ
مژه تیرگی برده از پر زاغ

بهشتی‌ست سرتاسر آراسته
پُر آرایش و رامش و خواسته

برآورد مر زال را دل به جوش
چنان شد کزو رفت آرام و هوش

دل زال یکباره دیوانه گشت
خرد دور شد عشق فرزانه گشت

چو خورشید تابنده شد ناپدید
در حجره بستند و گم شد کلید

برآمد سیه‌چشم گل‌رخ به بام
چو سرو سهی بر سرش ماه تام

چو از دور دستان سام سوار
پدید آمد این دختر نامدار

دو بیجاده بگشاد و آواز داد
که شاد آمدی ای جوانمرد راد

 

توجه: فرمت این فایل تصویری flv است و در صورتی‌که Codecهای لازم بر روی سیستم شما نصب نشده باشد، نمایش داده نخواهد شد. برای حل این مشکل می‌توانید به اینجا بروید و جدیدترین نسخه از مجموعه‌ی Codecهای اساسی را دانلود نمایید.

در همین زمینه: پروژه‌ی «سیمرغ» ؛ پیوند موسیقی و حماسه‌ی ایرانی




قصه ی دخترای ننه دریا
نوشته : احمد شاملو
با صدای احمد شاملو



مدت زمان 37 دقیقه
دانلود فایل به حجم 34 مگابایت
(Rapidshare)

via Radio Zamaneh on 11/24/09

Download it Here!

۲۹ نوامبر، لوگان‌هال در لندن میزبان برنامه‌ی بزرگداشتی برای حسین دهلوی آهنگساز و ئِولین باغچه‌بان، خواننده‌ی اپرا و از مؤثرترین چهره‌ها در هنر آواز گروهی در ایران است؛ برنامه‌ای که به روند موسیقی کلاسیک در ایران اختصاص دارد.

علاوه بر بزرگداشت این دو هنرمند، آثاری از آهنگسازان ایرانی در این برنامه با ارکستر بزرگ به رهبری فرنوش بهزاد اجرا می‌شود. یک گروه رقص هنرنمایی خواهد کرد و همچنین جلسات بحث‌وگفت‌وگو نیز در برنامه گنجانده شده است.

بنیاد طوس در لندن که برگزارکننده‌ی این برنامه است، در گذشته هم برنامه‌های گوناگونی را در بزرگداشت هنرمندان ایرانی و همچنین جلسات بحث و بررسی هنر ایرانی را برگزار کرده که یکی از این نشست‌ها ویژه‌ی برنامه‌ی «گلها»ی رادیو ایران بود. جمیله خرازی، مدیر بنیاد، جزییات بیشتری در اختیار ما می‌گذارد:


پوستر نشست بررسی موسیقی کلاسیک در ایران، لندن، ۲۹ نوامبر

جمیله خرازی: تمرکز ما روی ملیت‌های غیرایرانی و جوانان ایرانی بود که تنها به فارسی صحبت می‌کنند، ولی از تاریخ‌شان بی‌خبر هستند. در هر نشستی سعی کردیم به گوشه‌ای از کهکشان هنر ایران توجه داشته باشیم و تا حدی که می‌توانیم، مدارک و منابع پژوهشی را پیدا کنیم و این‌ها را نشان دهیم.
ما همیشه می‌بایست دو یا سه برنامه را با همدیگر به دست بگیریم. علت این است که به علت کهولت یا ویزا هربار ممکن است که آن برنامه به روی صحنه نیاید. ما تا دو هفته‌ پیش از برنامه هنوز مطمئن نیستیم که کدامیک از برنامه‌ها را به روی صحنه می‌آوریم. اینبار خوشبختانه تا حالا همه چیز درست بوده و امیدواریم که بقیه هم برسند. در برنامه‌ی آینده، نوبت به پیدایش موسیقی کلاسیک در ایران افتاد. در تلاش هستیم که فعلاً این برنامه را به سرانجام برسانیم.

آخرین برنامه‌ای که بنیاد طوس برگزار کرد، مربوط به برنامه‌های گلها در رادیو ایران بود و در برنامه‌هایی که برگزار می‌‌شود بحث‌های گوناگونی مطرح می‌شود، صاحبنظران صحبت می‌کنند. آیا برنامه‌ی ویژه و هدفمندی دارید که این برنامه‌ها را ماندگار کنید؟ نسخه‌ای از برنامه‌ها در جایی بماند و پژوهشگران بتوانند در آینده استفاده کنند...

دقیقاً همین نظر ما است. فعلاً ما کتابخانه بریتانیا را برای این کار در نظر گرفته‌ایم. برای این که واقعاً دیگر اینها می‌باید از پراکندگی نجات پیدا کنند. هربار ما برای تهیه‌ی هرکدام از این برنامه‌ها شش‌ـ هفت ماه گرفتاری داریم تا بتوانیم مدارک، عکس‌ها، اسلاید‌ها، پروگرام‌های مثلاً تالار رودکی، زمان آقای پیرنیا، که ۴۲ سال پیش ایشان فوت کردند و... پیدا بشود که در نهایت بتوانیم همه این‌ها را در ویدئو نگه داریم و بعد تقدیم کتابخانه بریتانیا کنیم. به هرحال فعلاً به‌ط‌ور موقت در آنجا نگهداری می‌شود، بعد ببینیم که چه می‌کنیم.

* * *

حسین دهلوی و ئولین باغچه‌بان هنرمندانی هستند که در برنامه‌ی ۲۹ نوامبر از خدمات هنری آن‌ها تجلیل می‌شود. محمود خوشنام، منتقد موسیقی و از سردبیران پیشین مجله‌ی موسیقی در تهران هم ازجمله حاضران در این برنامه خواهد بود. خوشنام در رابطه با فعالیت‌های حسین دهلوی، آهنگساز و گرایش‌های موسیقایی او به زمانه گفت:

در جریان پیشرفت تئوریک موسیقی ایران در صد سال اخیر، دو نوع شیوه اندیشه وجود داشته است. یکی کاربرد مطلق از تکنیک غربی و کنارگذاشتن موسیقی ایرانی و تفکر دیگری که معتقد به کنارگیری از تکنیک‌های غربی برای موسیقی ایران بود. آقای دهلوی در این میانه، جزو کسانی است که در واقع راه سومی را پیشنهاد کردند. راه سوم به این معنا که کاربرد تکنیک غربی انجام شود تا آنجایی که به محتوای ارزشمند موسیقی سنتی لطمه نزند.

آقای دهلوی در جریان آهنگسازی خودشان نشان دادند که به این روش و مکتب پایبند هستند. البته این روشی بود که علی‌نقی وزیری مبدع و مبتکرش بود. او کارهایی کرد که نمونه‌ه‌ایی شد برای آهنگسازان بعدی. ولی خب البته در دوره‌ی آقای دهلوی، تکنیک پیشرفته‌تر هم شده بود. وی از تکنیک غربی در کارهای آهنگسازیش تا آنجایی استفاده می‌کند که به موسیقی ملی لطمه نخورد.

ولی در کنار این کارها، آقای دهلوی کارهایی هم دارند برای ارکستر سمفونیک و ارکستر زهی، مانند سوییت «بیژن و منیژه» که آنجا دیگر مرزی برای خودشان نمی‌بینند. چون صرفاً برای ارکستر سمفونیک نوشته شده و و در واقع تنها الهامی از موسیقی ایرانی دارد...

با وجود این، رنگ و بوی موسیقی ایرانی به نوعی در همان «بیژن و منیژه»، که شما گفتید، سخت به گوش می‌رسد. همچنین در اپرای «خسرو و شیرین» هم که ایشان ساخته و با صدای حسین سرشار، به رهبری حشمت سنجری با ارکستر سمفونیک آن زمانی اجرا شد. در آن هم ما همین رگه‌های موسیقی ایرانی را در کار می‌دیدیم. به هرحال او در استفاده از تکنیک غربی بسیار محتاط و با امانت کامل به موسیقی ایرانی عمل می‌کند. به همین جهت در برنامه‌ای که درباره‌ی نقش موسیقی غربی در جامعه‌ی ایران برگزار می‌شود، حضور ایشان سخت مغتنم است.

* * *

ولی آهنگسازی که سالها ارکستر شماره‌ی یک اداره‌ی هنرهای زیبای ایران را رهبری کرده، سالها هنرستان موسیقی ملی را مدیریت کرده و آثار گوناگونی هم آفریده - حسین دهلوی - اینروزها در تهران در چه حال و روزی است؟

حسین دهلوی: من که دیگر از ذوق موسیقی افتاده‌ام، چون این رشته زیر ضربه است. حالا دیگر یک مقداری به مشکلات جسمی‌ام می‌رسم. راه می‌روم و کارهایی از این دست. در موسیقی الان دیگر نمی‌توانم بروم جلو. چون بها داده نمی‌شود.

کاری از گذشته مانده که ناتمام باقی مانده باشد؟ کاری که نگران آن باشید؟

بله. یک کاری بود که چند سال پیش نوشته بودم، در دستگاه نوا برای سازهای ایرانی. می‌خواستم آن را برای ارکستر سمفونیک بنویسم که هنوز جور نشده است. کار بازنویسی‌اش هزینه دارد. چاپ هزینه دارد. این است که متأسفانه چندین سال است که نتوانستم این را چاپ کنم. من یک حقوق بازنشستگی می‌گیرم که کفایت خرج روزانه‌ام را هم نمی‌دهد. ولی خب چه می‌شود کرد.

احساس خودتان چیست از برنامه‌ی بزرگداشتی که دارند برایتان می‌گذارند و کارهایی از شما اجرا خواهند کرد در لندن؟

خب محبت‌شان است... ۱۸ سالم بود که به فکر این بودم که موسیقی چند صدایی در اروپا آمده، همان طور که برق و تکنولوژی‌های دیگری آمد به مملکت ما، پس آن موسیقی هم می‌آید و باید راهی پیدا کنم برای موسیقی چند صدایی خودمان.
تلاش کردم با معلمان مختلف، آنهایی که در اروپا درس خوانده و کار کرده بودند؛ همچنین با استاد اتریشی‌ام آقای پرفسور داوید که به دعوت دانشگاه تهران به ایران آمده بود، کار کنم. بعد به اتریش و آلمان رفتم. چیزهایی که لازم بود را واقعاً یاد گرفتم و بعد توانستم فرض کنید اگر در مایه‌ی شور چیزی می‌نویسم و یا چیزی مثل آن، آکوردهایی را که استفاده می‌کنم دیگر لا-دو-می نباشد.

شکل‌های گوناگونی را در نظر گرفتم برای دستگاه‌های گوناگون و روی‌ آن‌ها کار می‌کردم. ما در شعر خیلی رشد کرده‌ایم، ولی در موسیقی متأسفانه عوامل بازدارنده زیاد بوده و نتوانسته به رشد اصلی برسد. کار جمعی در مملکت ما واقعاً لازم است و از بچگی بچه‌ها باید عادت کنند. این‌ها اگر یکبار با کار جمعی موسیقی آشنا شوند، زندگی‌ اجتماعی‌شان کمی رو به رشد می‌رود.
سرود هم از مدارس حذف شده است. همین سرود را فرض کنید وقتی کسی همراه ۱۵ یا ۲۰ نفر می‌خواند، با آن کمی رسم و رسوم کارهای جمعی را یاد می‌گیرد.

* * *

چهره‌ی سرشناس هنری دیگر که در برنامه‌ی ۲۹ نوامبر در لوگان هال از خدمات هنری او تجلیل خواهد شد، ئولین باغچه‌بان، خواننده‌ی اپراست. او در ترکیه به دنیا آمده، تحصیلاتش را در رشته‌ی آواز و پیانو انجام داده و پس از ازدواج با زنده‌یاد ثمین باغچه‌بان (اهنگساز) به ایران آمد.
سالها به آموزش و اجرا پرداخت و هنرمندان بسیاری را در رشته آواز گروهی پرورش داد. مدتی پس از انقلاب هم با شرایط پدید آمده در ایران، همراه با همسرش به ترکیه بازگشت.

ئولین باغچه‌بان در برنامه‌ی ۲۹ نوامبر یک سخنرانی هم خواهد داشت:

ئولین باغچه‌بان: من اعتقاد دارم که فرهنگ و هنر یک ملت، روح و ریشه‌ی آن ملت است. روح و ریشه‌ای‌ که به آن ملت شخصیت ملی، غرور و شخصیت انسانی‌اش را می‌بخشد. بنابراین فرهنگ و هنر یک ملت، مهم‌ترین عنصر زندگی یک ملت است. صحبت من راجع به این خواهد بود که یک ملت اگر فرهنگ و هنر نداشته باشد، نابود می‌شود.

این تنها برای ایران نیست، برای تمام ملت‌هاست. نباید رنگهای ملت‌ها، عطر و بوی ملت‌ها از بین رود، شخصیت ملت‌ها از بین رود. شخصیت‌ ملت‌ها با فرهنگ و هنر آن‌ها خواهد بود. وطن دوم من، ایران است. وطن اول من می‌دانید که ترکیه است. من ترک هستم و پس از ازدواجم ایرانی شدم. در ایران ۳۳ سال خدمت کردم. به ایران خیلی علاقه دارم. روح و بدنم مال ایران هم هست. برای خدمت‌هایم، جایزه‌ی محبت مردم ایران را گرفتم.

صحبت من در این زمینه خواهد بود که فرهنگ و هنر یک ملت باید تا ابد زنده نگه داشته شود. این اولین موضوع من است. بعد راجع به تأثیر موسیقی سازنده صحبت می‌کنم. چون موسیقی کوبنده هم هست. موسیقی زبان بسیار مؤثری است و می‌تواند همان طور که سازنده باشد، کوبنده هم باشد. با موسیقی برخی درمان و برخی شکنجه میکنند.

موسیقی سازنده، واقعاً مادر انسان است. من در یک جمعیت بهزیستی و آموزشی فرح پهلوی کار کردم. با بچه‌های یتیم کار کردم و دیدم که موسیقی، این‌ها را چگونه خوشبخت کرده و پرورش داده است.

Share/Save/Bookmark

via کیبرد آزاد by admin on 10/30/09

ماجرا از اونجا شروع شد که برای کار، اومدم عربستان. از همون لحظه اول در ویزا با یک مهر عربی بزرگ زده بودن که ویزای کار ما در عربستان برای حج عمره نیست و حق نداریم بریم حج. ما هفته اول و دوم رو کار کردیم و هفته سوم تصمیم گرفتیم برای دیدن شهرهای دیگه، به یک سفر بریم. جاده های عربستان عالی هستن و خودروهاشون عالی تر. ما یک هوندای آکورد داشتیم و سیویک و شش نفر مسافر (: در واقع در اول کار من علاقمند نبودم به سفر برم ولی بعد از کمی سبک و سنگین کردن، در آخرین لحظه حرکت‌ بچه‌ها، یک کوله پشتی برداشتم و پریدم توی ماشین.

مشکل اصلی من با این سفر، مشکل عمومیم با حرکت روی زمین بود. فاصله مکه تا ریاض حدود ۹۰۰ کیلومتر است و تا جده تقریبا ۹۵۰ کیلومتر. تخمین ما از این مسافت، تقریبا ۹ ساعت بود در حالی که کاشف به عمل اومد این مسیر در عربستان، ۶ ساعت بیشتر نیست (: سرعت متوسط اینجا، ۱۵۰ کیلومتر است. قرار بود نفری ۳ ساعت رانندگی کنیم که من یهو یادم افتاد تصدیق رو جا گذاشتم و دوستان مجبور شدن کماکان نفری ۳ ساعت رانندگی کنن.

مثل بقیه جاهای عربیستان، دائما ایست بازرسی داریم و همینکه با طرف انگلیسی حرف می زنی، بیخیال می‌شه و می گه بری. صبح که پا می‌شم در حوالی جده هستیم و داریم در یکسری کوهستان می‌چرخیم. کوهستان‌های اینجا هم دقیقا مثل جاده شمال هستن با این اختلاف که کوتاهتر هستن و همه جاشون کماکان یک اتوبان دو بانده در جریان.

بچه‌ها می‌گن که قرار شده به جای مکه بریم شهر نزدیکش جده. اونجا یک نفر دوست داریم که می‌تونیم بریم خونه‌اش. پیشنهاد خوبیه و دفعه بعد که من بیدار می‌شم، پشت یک ماشین دیگه در حال حرکت هستیم به سمت یک کامپوند بزرگ.

کامپوندها، جای زندگی خارجی‌ها توی عربستان هستند. چون در این کشور همه چیز (حتی عکاسی) ممنوعه، برای اینکه خارجی‌ها دوام بیارن براشون یک سری مجتمع درست می‌کنن که توش اکثر چیزهای ممنوع، مجازه، استخر هست، زمین ورزشی هست، مغازه مستقل هست و … و شما می‌تونین توش عربستان رو تحمل کنین.

بعد از یک روز خوشگذرونی، برنامه این می‌شه که بریم مکه برای حج عمره! دوستی که در جده داریم بهمون اعتماد به نفس می‌ده که تا اینجا که اومدیم حتما خدا ما رو طلبیده و باید حج رو بریم. ما تک و توک نگران این هستیم که از نظر قانونی اجازه نداریم ولی با اعتماد به نفسی که حسین بهمون می‌ده، تصمیم می‌گیریم بریم.

ما دو جور حج داریم: عمره و تمتع. حج عمره کوچیک است و جمع و جور. فقط نمازها رو داره و طواف کعبه و سعی صفا و مروه و نماز پشت مقام ابراهیم و طواف نساء. این مراسم توی دو ساعت تموم می‌شه در حالی که حج تمتع، سنگ زدن به شیطون داره و کشتن یک گوسفند و این چیزها و خیلی هم بیشتر طول می‌کشه. در واقع خود عرب‌ها اصولا به اینکاری که ما براش اینجا هستیم حج نمی‌گن و فقط بهش می‌گن عمره.

در حج، لباس آقایون دو قطعه حوله مانند ندوخته شده مربع است که با یک کمربند یا طناب ندوخته شده یکی رو به کمر وصل می‌کنن و یکی رو می‌ندازن روی دوش. دمپایی هم نباید دوخت داشته باشه. در دو جا می‌شه محرم شد.. یعنی نیت کرد و این لباس رو پوشید و یک نماز خوند و اون «الهم لبیک…» رو گفت. ما توی مسجد جحفه محرم شدیم. یعنی خونه غسل کردیم و با ماشین تقریبا یکساعت رانندگی کردیم. رسیدیم اونجا رفتیم تو. تعمیرات بود. از همون بغل یکسری لباس و دمپایی خریدیم (اگر براتون جالبه، نفری شد ۷ هزار تومن) و رفتیم توی مسجد. لباس‌ها رو پوشیدیم… نکته مهم اینه که وقتی دامن یا چیزی شبیه به دامن دارین، نمی‌تونین درست قدم بردارین و پاهاتون به اندازه کافی از هم باز نمی‌شه. توی مسجد نماز خوندیم (قبلش حسین برای عموم آموزش نماز و وضو رو داده بود) و هفت بار «لبیک ..» رو بعد ازحسین تکرار کردیم و محرم شدیم.

وقتی شما محرم هستین یکسری کارها رو نمی‌تونین بکنین. کندن مو(!؟)، آرایش، روغن،‌ بوی خوش،‌ خون آوردن از بدن (و در نتیجه محکم خاروندن بدن!)، پوشوندن خود از آفتاب و عوامل آزار دهنده طبیعی و لذت بردن از جنس مخالف… احساس خوبی نیست. خطر اصلی دو تا چیزه:

۱- در راه که دارین می‌رین نباید خودتون رو از عوامل طبیعی سخت بپوشونین. مثلا نباید از آفتاب مخفی بشین. خب قلقش اینه که عصر راه بیافتین تا آفتاب نباشه و بتونین سوار ماشین بشین اما مشکل وقتی است که بارون بیاد… اگر بارون بیاد، باید از ماشین پیاده بشین و زیربارون صبر کنین تا بارون تموم بشه. اما این خطر جلوی خطر بعدی در حد صفره.

۲- خطر بزرگ اینه که جلوی دروازه مکه، ایست بازرسی نذاره شما برین تو. شما محرم شدین و کلی چیز (از جمله جنس مخالف) براتون حرامه و تنها راه اینه که برسین به مکه و طواف نساء بکنین تا اوضاع بهتر بشه، حالا فرض کنین نگهبان سعودی نذاره شما برین تو مکه! تکلیف چیه؟ حسین گفت باید زنگ بزنیم از مرجع تقلید بپرسیم و ما هم گفتیم نپرسیم که بد شگون نشه.

تصویر: کاروان حج نوکیا زیمنس به همراه رییس کاروان، حسین

ما که حالا محرم شدیم، راه می‌افتیم به سمت مکه. بعد از یک ساعت و نیم رانندگی بدون موسیقی، جلوی دروازه همونطور که انتظار می‌ره ایست بازرسی است و ما به عنوان یک پلتیک، چند کیلومتر قبل تر، جاهامون رو عوض کردیم تا در هر ماشین یک خانم باشه. وقتی خانم با شما هست، گیر خیلی کمتره.

هنگام ورود بهمون ایست می‌دن و پلیس کلی پرس و جو می‌کنه. ما ساکتیم و حسین جوابش رو می‌ده. از داشبور کلی کاغذ با ربط و بی ربط در می یاره نشون طرف می ده و طرف و راضی می‌کنه که هیچ مشکلی نیست. بدشانسی موقعی است که پلیس از ما پاسپورت می‌خواد. من که خودم رو می‌زنم به نشنیدن. دوستم پاسپورت رو نشون می‌ده و پلیس نگاه می‌کنه. توش به عربی نوشته ما حق نداریم بریم عمره. به نظرم به همین خاطر است که مسجد محرم شدن رو گذاشتن بیرون دروازه تا معلوم باشه کی می ره عمره و کی نه. به هرحال طرف نگاهی به پاسپورت دوستم می‌کنه و به ما می‌گه مشکلی نیست و می‌تونیم بریم! کیف می‌کنیم و ذوق (: از حالا مطمئن هستیم که حاجی می‌شیم. حسین می گه که خدا خودتش ما رو طلبیده و خودش چشم طرف رو بسته تا مهر رو نبینه… ما که به هرحال خوشحالیم و می‌ریم که حاجی بشیم.

via OhGizmo! by Andrew Liszewski on 10/26/09

Tape Express (Image courtesy ION Audio)
By Andrew Liszewski

If you’ve yet to make the move from analog cassette tapes to digital audio files, the Tape Express from ION Audio will make the transition a bit easier for you. First of all, the device looks like an old-school Walkman, and if you’re still listening to cassettes on a daily basis, there’s a good chance you’re a master of that technology. Converting your tapes to MP3s is as easy as connecting the device to your PC via USB and hitting play. The included EZ Tape Converter software will take care of the rest.

And if you’re having a difficult time transitioning to this futuristic circa-1995 digital MP3 technology, the Tape Express also works like a regular tape player, allowing you to listen to your music the old-fashioned way. IWOOT appears to have it for just over $80, though they’re sold out at the moment.

[ ION Audio Tape Express ] VIA [ Retro To Go ]

via SUNJOON by Sunjoon on 10/26/09

پرگل ایستاده بود. آن لبه. همان جایی که همیشه سنگ ریزه ها میلغزند. ممکن است زیر پایت خالی شود و تا همیشه فقط یک خاطره سقوط بماند توی ذهنت. و شاید آن وسط ها هم صدای جیغ دیگران که دارند تو را نگاه میکنند که فرو میروی. توی باد. در حالی که بالهایت هنوز انقدر رشد نکرده که بازشان کنی و بروی بالا... پرگل ایستاده بود. آدمها از پشت لنز گاهی دیدنی تر میشوند. جزئیاتشان بیشتر میشود. پر رنگ تر میشوند، میشود راحت حسشان کرد. لمسشان کرد و گاهی دوستشان داشت. روسریش را که بالا گرفت همان باد موافق که ساعتها انتظارش را داشتیم وزیدن گرفت. حالا پرگل بود و موهای پریشانش و زردی روسری و رقص باد... کاش همیشه آسمان صاف باشد. موهای پرگل پریشان باشد و باد...موافق! آن وقت ما فکری برای بالهایمان میکنیم!





via يادداشت‌های نيک‌آهنگ کوثر by Nikahang's Blog on 10/26/09
البته واضح است که در این عکس بیشتر مو دارم. خب معلوم است! مال چهار سال پیش است دیگر! در ضمن آن زمان ۹۵ کیلو بودم، الان اندکی...نپرسید! بیشترم.

این عکس مال نوامبر ۲۰۰۵ است...گمانم روز قبلش کاریکاتور حسین شریعتمداری را کشیده بودم که اینقدر سر حال بوده‌ام!

اما بگذریم...

فراتراز فرافکنی‌های لازم، ۳۹ سالگی، سال خوبی بود با سختی‌ها و ضررهای زیادی که تا سال‌ها باید جبرانشان کنم. نتیجه اخلاقی اینکه وقتی می‌آیید مملکت غریبه، به نصیحت آدم‌های ابله در مورد مسائل مالی گوش نکنید، چون بعدها اصلا به روی خودشان نمی‌آورند.

سال گذشته چنان سال پر فشاری بود که می‌توانستم تاثیرش را روی خودم به خوبی ببینم...اما می‌توانست بدتر هم بشود. خدای را شکر که به سلامت عبور کردیم.

آیا احساس می‌کنم چهل ساله‌ام؟ هم آری و هم نه!

من همیشه بطور ناخودآگاه خودم را با پدرم مقایسه می‌کنم. حس می‌کنم نسبت به چهل سالگی پدرم، چند سالی جوان‌ترم.

آیا دوره جدیدی را آغاز کرده‌ام، نمی‌دانم! گرچه خوب شلوغش کرده‌ام این دو هفته‌ای، اما دوست داشتم خوانندگان غمگین وبلاگ را اندکی شاد کنم، با مرور مسخره‌بازی‌های زندگی خودم.

از نظر حرفه‌ای، ۳۹ سالگی من، دوره بسیار خاصی بود. چند تا از کارتون‌هایم را بیش از کارهای سال‌های پیشم دوست دارم. احساس خوبی نسبت به حساسیت بیشترم به کارم پیدا کرده‌ام.

راستش حس می‌کنم خوانندگان روزآنلاین و بالاترین و وبلاگ مرا آموزش می‌دهند.

اگر در گذشته برای فکر کردن در مورد یک اثر وقت کمتری را صرف می‌کردم، الان نسبتا وسواسی شده‌ام. گاهی خوش‌شانسم و همان طرح اول را اجرا می‌کنم، اما گاهی می‌شود که ساعت‌ها طرح‌هایم را بالا و پایین می‌کنم. هنوز مثل دوستان خوب همکار، دغدغه اجرای شدیدا تکنیکی را ندارم و سعی می‌کنم به ساده‌ترین وجهی ایده حرف خود را بزند، اما گاهی کرم اجرا مرا هم می‌گیرد.

کار رادیو برایم خاص‌تر شد. درگیر و دار انتخابات سعی کردم تجربه جدیدی کسب کنم. شاید موفق نشده باشم به مرزی که دوست داشته‌ام برسم، اما تجربه این یک سال را دوست دارم.

فیس‌بوک برایم تجربه جدیدی بود. الان حدود ۹۵۰۰ دوست دارم، و ۲۶۰۰ نفر هم متقاضی پروفایل اولیه که نمی‌توانم آنجا اضافه‌شان کنم. با بسیاری از بر و بکس روی فیس بوک رفیق شده‌ام. احساس خیلی خوبی است وقتی در ایتالیا با یک دوست فیس بوکی بستنی می‌خوری!

---

چهارم آبان همیشه برای من نحس بوده! دیروز هم بشدت نحس بود! ضرر پشت ضرر، اما آخرش همه کارها درست می‌شود، هرچند کمرت را نتوانی به راحتی راست کنی! کمردرد معنوی است دیگر!

---

ممنون از پیام‌های بیشمارتان که امیدوارم پاسخ به همه‌شعان تا تولد بعدی نکشد!

via يادداشت‌های نيک‌آهنگ کوثر by Nikahang's Blog on 10/24/09
اولین چیزی که از دو سالگی‌ام یادم می‌آید، تولدم است. جشن تولد را در خانه جدید پدربزرگم گرفته بودند...در سلطنت آباد...من عاشق مبل‌هایشان بودم، با مخمل سبز تیره...لوستر خانه‌شان خیلی قشنگ بود...خاله‌هایم بغلم می‌کردند تا دستم را برسانم به لوستر...آن شب برایم سه چرخه گرفته بودند. من نشستم رویش و دوست دختر دوران نوزادی‌ام هم سه چرخه را هل می‌داد.

دایی مادرم، از چین یک قطار آورده بود که دود می‌داد بیرون و در تاریکی شب کلی هم جا را نورانی می‌کرد، ولی بعدا معلوم شد برای من نبوده! گمانم پدر بدجنسم گفته بوده که این برای این بچه دو ساله زود است...حسود! از بس برای خودش هدیه نیاورده بودند، عقده خود کم هدیه بینی‌اش را سر من خالی می‌کرد!

یادم است از بس هدیه آورده بودند، گیج شده بودم که چی به چی است.

یک میز چوبی کوتاه داشتند که چند قطعه می‌شد. کیک را گذاشتند آن رو. مادرم به من یاد داده بود که چطوری فوت کنم تا آبرو ریزی نشود...تولد یک سالگی‌ام ظاهرا شمع را با دست خاموش کرده بودم و بعدش گریه و مکافات...

من خیلی وقتی نبود که به حرف آمده بودم. ظاهرا صاحب خانه‌مان آقای مهریزی آهنگ 'آمنه' را آنقدر می‌خواند که من هم یاد گرفته بودم... حالا فرض کنید با آن زبان کودکانه «آمنه چشم تو، جام شراب منه» را چطوری می‌خواندم...لابد چیزی توی مایه «آمنه تت تو، دام تراب من»...

بر اساس عکس‌ها، ظاهرا در دو سالگی به شیراز هم رفتیم. چیزی که از آن زمان یادم است، راه رفتن در باغ آقاجون بود. باغی که بعدها کلی در آن نارنج چیدم و آبیاری‌اش کردم.

مادر پزرگ پدرم از جمله پدیده‌هایی بود که کشفش برای من دوساله جالب می‌نمود. "آبی‌بی"، که رسما ۱۰۷ سال عمر کرد ولی گویا سن و سالش بیشتر هم بوده، زنی بود بی‌سواد، اما کلی از قرآن را از حفظ داشت...ظاهرا آن زمان‌ها می‌نشستند پای منبر یا در جلسات و خوب گوش می‌دادند...

۱۳ بار بچه دار شد که به خاطر اپیدمی و یا مرگ و میر نوزادان در قدیم، تنها سه فرزندش زنده ماندند، که یکی مادر پدرم بود. این زن تا روز مرگش در ۱۴ فروردین ۱۳۶۷، کار می‌کرد! یعنی نمی‌توانست آرام بنشیند. چشمانش درست نمی‌دید، اما ظرف می‌شست و جارو پارو می‌کرد.

بسیار خرافاتی بود...متولد اردکان بود ولی در جوانی به شیراز مهاجرت کرده بود...شوهرش دکان گیوه‌دوزی داشت در بازار...

پسر سید یعقوب کوثر که دانشکده افسری می‌رفت، دخترش حکیمه را گرفت...

دو پسر داشت...جواد، بعدها به تشویق یا تحت تاثیر پدربزرگم افسر شد، ولی طب هم خواند که بعدها به درجات بالایی در نیروی دریایی رسید. تا همین چند سال پیش هم می‌دانم که در مطب چشم پزشکی‌اش به جراحی مشغول بود، با آنکه سنش هم کم نیست...

پسر دوم، رسول تقریبا همسن پدرم است و او هم افسر شد، منتهی از بس شیطان بود، رفت توی کار ضد جاسوسی در رکن دو...

آبی‌بی همیشه برای آدم قصه تعریف می‌کرد...همان قصه‌ها را بدون کم و کاست برای هر بچه کوچک جدیدی که می‌دید، می‌گفت...اینقدر دقیق که می‌توانستی پیشبینی کنی کلمات بعدی چیست...

آبی‌بی همیشه به مادربزرگم به چشم دختر کوچکش نگاه می‌کرد. همیشه نگران "خانم اقدس" بود. در شیراز قدیم، خیلی وقت‌ها اسم فرزند اول تبدیل به کنیه مادر می‌شد.

یکی دو بار آبی‌بی مرا 'اورنگ' صدا زد. بعدها فهمیدم اورنگ، نام فرزندی از فرزندان مادربزرگم بوده که خیلی زود جانش را از دست داده. حالا من چه شباهتی به اورنگ داشته‌ام؟ نمی‌دانم.

وقتی در سال ۵۵ از آمریکا برگشتیم، پدر سعی می‌کرد به من یادآوری کند که آبی‌بی کیست. قد آبی‌بی آنقدر کوتاه بود، که من از روی کودکی یا بدجنسی گفتم که مادر بزرگت، هشتمین کوتوله از داستان هفت کوتوله است!

قدش خمیده بود. تا سال ۵۹ عینک نمی زد. پسرش جواد، آب مروارید چشمانش را برداشت و مادرش را عینکی کرد. آبی‌بی عادت نداشت و وقتی عینکش کثیف می‌شد، نمی‌دانست چه کار کند. زن عمویم به شوخی می‌گفت باید بعد از درست کردن خورشت بامجان، بادمجان را از روی عینکش پاک کنی!

تفریح من این بود که کاری کنم لج آبی‌بی در آید و دوباره با آن لهجه لری به من گیر بدهد! مثلا نگاه کردن در آینه را در شب شوم می‌دانست...

اصطلاحاتی را هم که به کار می‌برد همه قدیمی بودند...به لامپ می‌گفت «گلوپ»...مثلا وقتی از من می‌خواست لامپ اتاقش را عوض کنم، می‌گفت بچه آهنگ، سر علی ای گلوپو رو عوضش کن...

به خاطر قد کوتاهش، به زنان بلند قد حساسیت داشت! هر متلکی هم که می‌توانست بارشان می‌کرد. به من می‌گفت زن کوتاه بگیر، نه مثل بابات که رفت شتر گرفت!

من هم گمانم یک بار جلوی زبانم را نگرفتم و جواب گنده‌ای دادم که متاسفانه یادم نیست!

آبی‌بی هرچه بود، قلبی صاف داشت.

هیچوقت یادم نمی‌رود روزی را که آبی‌بی برای اولین بار بطور جدی مریض شد. ما برای ۱۳ بدر رفتیم دریاچه مهارلو. آبی‌بی صبحش کمی رنگش پریده بود و می‌گفت حال ندارم. گمانم چای و نبات خورد که حالش سر جایش بیاید.

مامانجون، یا همان 'خانم اقدس' پیشش ماند. شب بر گشتیم که صبح روز بعد با عمو راهی تهران بشویم، که ‌آبی‌بی رنگش شد مثل گچ. دکتر آمد بالای سرش. گمانم دکتر شیفته بود، همسایه عمه اقدسم. حدس می‌زد کلیه آبی‌بی از کار افتاده باشد...

حدود ساعت ۴ صبح بود که صدای گریه شنیدم...

آبی‌بی در آن سن، فقط یک روز مریضی کشید...حالا به خودم نگاه می‌کنم که در چهل سالگی، کمر درد، کلسترول بالا، میگرن و ...جزو شناسنامه سلامتی‌ام شده!

اما چیزی که از دو سالگی‌ام از شیراز به یاد دارم، سرسره حافظیه است. سنگ آهک آنقدر به خاطر سر خوردن مردم لیز شده که گویی می‌شود جای آینه از آن استفاده کرد!

راستی یادم رفت بگویم! من در دوسالگی آبجو خوردم! آن زمان‌ها مثل اینکه در جایی، چند تا مهمان آلمانی بوده‌اند و مست، من هم از زیر صندلی و میز عبور کرده بودم و از دست مادرم فرار کرده بودم. بعدا مادرم متوجه می‌شود که چند نفر یک گوشه دارند قاه قاه می‌خندند...ظاهرا من از لیوان یکی، آبجو سر کشیده بودم...تا صبح روز بعد که من دیر بیدار شدم، مادرم از ترس نخوابید...

البته اعتراف می‌کنم که تا ۹ سالگی، بارها و بارها دزدکی از یخچال عمو ودکا و آبجو کش رفته بودم. لذت کش رفتن دزدکی هم این بود که کم کم می‌خوردم...کسی هم متوجه کم شدن محتوای بطری نمی‌شد...تا وقتی یک بار خانه عمو یل لیوان ویسکی را وقتی یکی از مهمان‌های خارجی‌اش حواسش نبود، سر کشیدم و جیم شدم. عمو مانده بود که دوستش که هنوز چیزی نخورده، چطوری لیوانش خالی شده!

گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم اگر انقلاب نشده بود، چه تحفه‌ای از آب در می‌آمدم! وقتی در ۶ سالگی به اسم کار هنری و طراحی، دختر همسایه را لخت کردم و شروع کردم به نقاشی کردن، و البته وقتی هم به ایران برگشتم این بازی را سر دو سه نفر پیاده کردم...البته جالب بود که اینقدر هم خودم را به مظلومیت می‌زدم که کسی باورش نمی‌شد این کرم‌ها زیر سر من است!

گمانم پدرم برای مقابله با این خصلت‌های نیکوهیده من، سعی کرد همیشه دچار عذاب وجدان باشم! شاید این عامل باعث شد اندکی ترسو شوم که از ترس خودم (یعنی نکوهش توسط خودم) دست از پا خطا نکنم...

آخر این زشت نیست؟ من با چنین استعدادهای درخشانی، عملا تا ۲۲ سالگی جز یکی دو مورد، آنهم محدود، جرات حرف زدن با دخترها را نداشتم. به این می‌گویند تربیت بد!